هرچی بخوای این جا هست
اندروید،اهنگ،فیلم و مطالب خواندنی و......
دوستان خوبم برای دیدن این داستان تکان دهنده به ادامه مطلب بروید

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند.

هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.

پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین»

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى
توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که
چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده
بود.

گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم

آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم
کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول
کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و
خیره به آن نگاه کرد.

بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین»

نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه ... نه

دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره

آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ
آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب
زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه ی این ها
به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و
اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم.

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم.

مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.


ماریون دولن




تاریخ: سه‌شنبه 13 تیر 1391
ارسال توسط a-jahani

آرشیو مطالب
تبلیغات
جهت درج تبلیغات و دریافت هزینه های تبلیغات ، بنر خود را به ایمیل ما ارسال کنید ali_jahani77@LX:Yahoo.com
تبلیغات متنی
هزینه : 20000 ریال برای یک ماه
جهت درج تبلیغات متنی ، متن و لینک خود را به ایمیل ما ارسال کنید
ali_jahani77@LX:Yahoo.com
امکانات جانبی
نمایش وضعیت در یاهو
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران